بعد ازین که شنیدم آقای محمد علی بهمنی در مصاحبه ای با
روزنامه ی اعتماد دست به شرح نا گفته هایی عجیب از استاد
بزرگ
شعر معاصر-ماه تغزل ایران-حسین منزوی زده است در پی
پیگیری موضوع شدم...
و داستان ازین قرار بوده و
هست ...
مدتي پيش با اينكه تازه.........را بهروز كرده بودم ولي با ديدن گفتوگوي زير كه در ضميمه روزنامه اعتماد منتشر شد، تصميم گرفتم آن را پيش رويتان بگذارم تا شايد براي شما هم پرسشهايي پيش بيايد. اين گفتوگو يك روز هم روي وبلاگم بود ولي بنا به دلايلي آن را برداشتم اما حالا كه خانواده منزوي نسبت به آن واكنش نشان دادهاند، ابتدا گفتوگو و سپس جوابيه را پيش رويتان ميگذارم. البته ميتوانيد اول، نگاهي به جملههاي قرمزرنگ بيندازيد.
و خدا برترين حكمكنندگان است.
گفتوگوکننده: عباس محبعلي
محمدعلي بهمني متولد فروردين 1321 شهر دزفول است. او هماکنون در بندرعباس زندگي ميکند. از وي تاکنون مجموعههايي چون «باغ لاله»(1350)، «در بيوزني»(1351)، «عاميانهها»(1355)، «گيسو، کلاه کفتر»(1356)، «گاهي دلــم براي خودم تنگ ميشود»(1369)، «شاعر شنــيـدني است»(1377)، «امانم بده»(1380) و «اين خانه واژههاي نسوزي دارد» منتشر شده است. «چتر براي چه، خيال که خيس نميشود» نيز يکي از آثار تازه اوست. بهمني معتقد است شعرهايش عاشقانه و اجتماعي است و براي همين غزل را يکي از سرآمدترين قالبهاي معاصر و همه دورانها ميداند. او ميگويد: «در هر اتفاقي که براي ادبيات و شعر ما ميافتد، يک ضرورت تاريخي و زباني ميبينم؛ همانطور که من کار بزرگ نيما را فقط تغيير قالب نميدانم بلکه ويژگيهاي ديگر شعر از جمله زيباييشناسي آن هم تغيير کرده است. غزل هم مانند هر قالب ديگر شکل تولدي را دارد که شما به آن دعوت ميشويد. بنابراين ميتوانيد خودتان حضور پيدا نکنيد، اما نميتوانيد آن تولد را مردود بشماريد يا حتي به ديگران بگوييد آنها هم حضور پيدا نکنند. به نظرم جوهرهيي ماندگار در غزل وجود دارد که بايد به آن توجه کنيم و همين جوهره ماندگار موجب شده است هر بار در شرايط مختلف تاريخي، اين قالب درحاشيهمانده دوباره متولد شود.» اين گفتوگو چند روز قبل از تعطيلشدن يکي از روزنامههاي صبح انجام شد. گفتوگو به بهانه واشکافي قالب غزل آغاز شد و در ادامه به حسين منزوي کشيد که آشنايي و علاقه بهمني به منزوي مسير سوالها را عوض کرد تا گفتوگو شکل و رنگ ديگري پيدا کند.
- جناب بهمني بگذاريد سوالم را از يک کنجکاوي ساده شروع کنم. چرا جنوب را براي زندگي عادي و هنري خود انتخاب کردهايد، در حالي که مطمئناً حضور شما در تهران، جايي که حاشيههاي زيادي براي اهل فرهنگ و هنر وجود دارد، بيشتر مورد توجه خواهد بود؟
من متولد دزفول هستم و در تهران بزرگ شدهام. الان هم که در بندرعباس زندگي ميکنم، به دلايل مختلف از جمله مسائل خانوادگي است. البته خاک جنوب هم ما را دامنگير خودش کرده است. خونگرمي و صميميت مردم اين خاک هم اجازه نميدهد به جاي ديگري براي زندگي فکر کنم. البته من دوران کودکي و نوجواني را در تهران و کرج گذراندم و از همان کودکي در چاپخانههاي تهران کار ميکردم. 9سالم بود که اولين شعرم را فريدون مشيري در مجله روشنفکر چاپ کرد.حدود 15سال بعد از آشناييام با فريدون مشيري يعني سال45 با راديو همکاري کردم و به دلايل مختلف سال53 به بندرعباس برگشتم. انقلاب که پيروز شد باز به تهران آمدم اما انگار طاقت دوري از شهر و ديارم را نداشتم و به همان بندرعباس برگشتم. فکر ميکنم حوالي سال63 بود. از آن زمان تا حالا هم از دنياي شعر و ادبيات دور نيستم. خبرها و اتفاقات را دنبال ميکنم.
- شما در بسياري از مصاحبههايتان روي قالب غزل خيلي تاکيد کردهايد و حتي در جايي خواندم که گفته بوديد «غزل، نهتنها در شعر امروز، بيترديد در شعر تمام فرداها جايگاه ويژهيي خواهد داشت. غزل، هستي ايراني است و خواهد بود. آنچه مهم است، اين است که اين امانت حساس را به نسلهاي آينده تحويل دهيم.» اين تاکيد شما کمي غلوآميز به نظر ميآيد، چرا که الان نه شاعران جوان و نه برخي شاعران پيشکسوت، غزل را قالب اوليه شعرشان نميدانند.
من معتقدم قالب براي شاعر محدوديت ميآورد و هنر را نميتوان محدود کرد. البته براي اين حرفم بارها تهمت شنيدهام. من اما معتقدم غزل يک شکل است که ميتواند با روزگار پيش برود و با شرايط جديد تغيير کند.
- وقتي حرف از شرايط جديد ميزنيد يعني قبول ميکنيد صفاتي که به غزل ميدهند صفات درستي است؛ صفتهايي مثل غزل نيمايي، غزل مدرن و خيلي صفات ديگر که در سالهاي گذشته تجربه شده است. اما در نهايت غزلهايي که سروده ميشود همان قالبي است که 900-800سال پيش هم وجود داشته. اگر اشتباه نکنم منزوي در جايي در مورد چنين اصطلاحاتي براي غزل نوشته بود اساساً نيماي غزل لفظ غلطي است. همانجا هم تاکيد کرده بود هرگونه نوآوري در غزل با کاري که نيما کرده بود برابر نيست.
به نظرم جوهرهيي ماندگار در غزل وجود دارد که بايد به آن توجه کنيم و همين جوهر ماندگار موجب شده هر بار در شرايط مختلف اين قالب دوباره متولد شود. من معتقدم هستي شعر همواره رو به تازگي ميرود. اين ذات شعر است. در جاي ديگري هم خبرنگاري از من اين سوال را پرسيده بود و من هم گفته بودم با نامگذاري روي شعر موافق نيستم. هر شعري که حرفي تازه داشته باشد شعر ناب است، چه اکنون سروده شده باشد چه قرن ها پيش. با اين وجود حرفي که منزوي ميزند درست است با اين تفاوت که من باور دارم غزل امروز وامدار انديشه و نگاه نيما به روزگار خودش است. در دورهيي که نگاه ملموسي به غزل احساس نميشد نيما گفت؛ من رودخانهيي هستم که از هر جاي من ميتوانيد آب برداريد، پس غزلسرايان به خود اجازه دادهاند ظرف خود را از اين رودخانه پر کنند. نيما سبب شد ابتدا نيستاني و در ادامه، منزوي و ديگران پي به شعريت بيشتر غزل ببرند. ضمن اينکه شعر اگر شعر باشد در هر قالبي دلنشين است و در هر روزگاري قابل تفسير. متاسفانه گروهي که در غزل توان ارائه خود را نداشتهاند هميشه سعي ميکنند ناتواني خود را با هياهوي بسيار پنهان کنند.
-اگر اجازه بدهيد ميخواهم جهت مصاحبه را به سمت يکي از کمحاشيهترين و يکي از مهمترين شاعران معاصر يعني مرحوم منزوي ببرم و سوالم را اينطور ادامه بدهم که برخي (از جمله خود شما) معتقدند حسين منزوي تاثيرگذارترين شاعر کلاسيک معاصر است، فکر نميکنيد اين يک کم اغراقآميز است؟
نه، براي جواب اين سوال بايد به يک آغاز مراجعه کنيم، يعني يک مرجع. همانطور که گفتم به باور من غزل مدرن بعد از نيما شکل گرفته و کساني آمدند و اشارات نيما را دريافت کردند و کار غزل را پي گرفتند. هوشنگ ابتهاج يکي از آنهاست. او ميآيد با شناسههايي که از نيما به دست آورده پلي ميان غزل ديروز و امروز ميزند. من اسم اين پل را «سايه» گذاشتهام. اما با تمام استوارياي که در کلام و انديشه ابتهاج هست خود او نميتواند از اين پل عبور کند. اين را در آثارش بهوضوح ميتوان مشاهده کرد. با اين حال وقتي از غزل بعد از نيما حرف ميزنيم فاکتورهاي اين شکل غزل را ميتوانيم در غزل سايه ببينيم که تلاش ارزشمند او را هرگز نميشود ناديده گرفت. منوچهر نيستاني اولين عبورکننده از اين پل است. او با عبورش ياد ميدهد ميشود از اين پل هم عبور کرد. اما او فقط عبور ميکند. روي منزوي من تکيهيي خاص دارم و آن اينکه حسين منزوي علاوه بر عبور از پل، سماع غزل را هم به نمايش ميگذارد که هنوز که هنوز است وقتي ميخواهيم منزوي را تجسم کنيم او را در سماع ميبينيم روي پل سايه.
-پس شما معتقديد شعرهاي حسين منزوي از هوشنگ ابتهاج هم تاثير پذيرفته است؟
تحت تاثير سايه نيست، يافتههايي فراهم شده براي پيدايش حرکتي تازه. ممکن است اين حرف پيش بيايد که اگر ابتهاج اين کار را نميکرد کسان ديگري وارد اين وادي ميشدند و اين کار را ميکردند اما به هر حال اگر اين پل زده نميشد نه نيستاني و نه منزوي نميتوانستند از آن عبور کنند. چون اين پل بوده عبور کردند. به هر حال من معتقدم منزوي علاوه بر عبور از اين پل سماع غزلواره خودش را هم به نمايش گذاشته و بسياري از بچههاي اين عرصه تحت تاثير اين شکل از عبور شدهاند.
- من جايي شنيده بودم يکي از استادان ادبيات به منزوي لقب سعدي زمانه را داده بود. آيا چنين قياسي درست است و اصولاً وجه اين قياس در کجاست؟
من به اين شکل از تشبيه قائل نيستم. دکتر شفيعي کدکني بزرگوار در جايي اشاره زيبايي به منزوي داشته است که من آن را بيشتر ميپسندم چرا که زيبا بود. ميگفت يک قله رفيعي را در نظر بگيريد که منزوي بر ستيغ آن ايستاده است و از آن بالا به پايين مشرف است. بسياري از شاعران تلاش ميکنند از اين قله بالا بروند ولي ليز ميخورند و پايين ميافتند و منزوي با ديدن اين صحنهها خنده پيروزمندانهيي ميکند. در هر صورت منزوي چون غزل پيشينهدار ما را به شکل باورنکردنياي براي خود کرده بود او را ميتوان در هيئت هر يک از بزرگان شعر معاصر تجسم کرد. او با حافظ زيسته بود، با سعدي زيسته بود. خب اين زيستنها آدم را صاحب بهره خواهد کرد.
-پس براي همين است که شکل نرمي از صنايع بديعي و معنوي را ميتوانيم در شعر منزوي ببينيم؟
در شعر امروز به صنايع ادبي اهميت داده نميشود ولي چون منزوي صاحب اين ميراث است چه خواسته چه ناخواسته استفاده از صنايع براي او دروني شده است و اين بهره از صنايع، تصنعي نيست.
-در جلسه بزرگداشت منزوي شما خاطرهيي از حسين منزوي نقل کرديد که منزوي يک بار گفته بود؛ «چون من قدم از شما بلندتر است افقهاي دور را بهتر ميبينم.» اين حرف مصداق چه وجهي از منزوي است؟
ما دوستان منزوي جداي از شعرش او را يک انسان بزرگوار ميدانيم؛ انساني که تفاخرهاي خاصي داشت. منزوي از نظر روحي انسان فخرفروشي بود نه براي اينکه برتري خود را ثابت کند يا از اين برتري سوءاستفاده کند بلکه او با اين کارش خودش و شعرش را به رخ ميکشيد و اين خودباوري خيلي به نفعش بود. اين خودباوري براي هنرمندان مساله مهمي است. کساني که به خودباوري نرسيده باشند دائم با خود در کلنجارند که اثري که خلق کردهاند اثر خوبي است يا نه. شايد منزوي اين حرف را به شوخي ميگفت يا ميخواست ما را آزار بدهد اما اين قضيه در طول زمان براي ما مشخص شد. من چهار سال از منزوي بزرگتر بودم، براي همين گاهي به خودم اجازه ميدادم در معضلاتي که بود او را نصيحت کنم. يک روز که داشتم او را نصيحت ميکردم، گفت: «بهمنيجان براي اين حرفهايي که ميخواهي بزني چه نتيجهيي ميخواهي برداري؟ کسي چه ميداند 100سال بعد، نيم قرن بعد يا 15سال ديگر من چطور زندگي کردم و تو چطور. شعر من را ميگذارند پيش شعر تو، شعر من را ميخوانند و ميبينند شعر من از تو بالاتر است.» آن زمان براي من نيشگوني بود و نسبت به شعرهايش احترام قائل بودم. حالا هم شعرهايش حسودم ميکند. شعرهايش شهامت بيان اين صراحت ديدن افقهاي دور را داشت، براي همين، هم خودش و هم شعرهايش اين شهامت را خيلي خوب بيان کردهاند.
-منزوي در شکل و بيان به نوعي به زبان خراساني پهلو ميزند. سبک خراساني هم زباني محکم و ساختاري قوي دارد. اين استفاده از سبک به روحيه منزوي برميگشت يا انتخابي بود؟
منزوي اصلاً به سبک خاصي معتقد نبود و اصولاً سبک خاصي را هم انتخاب نکرد. اصولاً غزل بعد از نيما سبکپذير نيست اما اين فرصت را به وجود آورده که شاعران از تمام ظرفيتهاي شعري بهره ببرند. سبک خراساني هم سبک خيلي فاخري است؛ به همين دليل بعد از خواندن آثار اين دوره شعري احساس غرور ميکنيم و خوشايندمان است. منزوي چون در رفتار بيروني و دروني خود غرور خاصي داشت زبان شعرش به اين سبک نزديک بود وگرنه کاري که او در شعرش انجام داده را نميتوان انتخاب سبک يا تقليد از سبک گذاشت.
-مرحوم مهرداد اوستا در آثارش از اسطوره و افسانه و باورهاي مردم خيلي استفاده ميکرد. وقتي به آثار منزوي نگاه ميکنيم متوجه ميشويم چنين کاربردي از افسانه و اسطوره در شعرهايش وجود دارد. شباهت و تفاوت اينها را در چه ميبينيد و اصولاً به اين قضيه معتقديد که منزوي در آثارش تحت تاثير مرحوم اوستا بوده است؟
ببينيد، يک فصل طولاني از عمر شعري من و منزوي در خدمت مرحوم اوستا گذشته است؛ نه به عنوان شاگرد که کلاسي باشد و از اين دست برنامهها بلکه به شکل ارادت به طرف او کشيده ميشديم. اين جذبه در اوستا هم بود. حتي شاعران بعد از انقلاب هم از اوستا بهره بردهاند. ما با اين بزرگوار زيستن بسياري کردهايم. اوستا مردي بود که هيچکس از همکلامي او سير نميشد. جاذبههاي کلامي هم بسيار داشت. زخمه کلامي خاصي هم داشت که گاهي اگر ميخواست تکليف کسي را مشخص کند با زخمه کلام از کوره به درش ميکرد. منزوي هم از اين ظرفيتها بهرهيي داشت و خب تاثيراتي هم از آن بزرگوار ميگرفت.
-تغزل يکي از وجوه بارز و قوي ادبيات ماست و بهجرات ميتوان گفت بسياري از آثار ماندگار ادبيات ما در همين قالب قلب معنا شدهاند. برخي از شاعران ما براي عشق وجهي آسماني قائل بودند و برخي هم وجهي زميني. جداي از اينکه عشق ذاتاً امر مقدسي است ميخواهم در مورد اين اتفاق در شعر منزوي بگوييد. شما براي تغزل منزوي چگونه عشقي قائل هستيد؟
من خودم شاعر تغزلي هستم و موقعي که بخواهم تعريفي ارائه بدهم ممکن است خودم را هم شامل بشود اما دلم نميخواهد اينگونه تعبير شود. تغزل در شعر ما يک جانمايه تاريخي دارد؛ جانمايهيي که ما در طول تاريخ با آن زندگي کردهايم. در واقع تغزل زخمهيي است براي وصلشدن به منبع الهام که منزوي از اين جانمايه بيبهره نبود. منزوي به شکل کامل کلمه عاشق بود؛ عاشقي پاکباخته بود. خب طبيعي است نميتوان عشق او را چندان آسماني پنداشت هرچند ممکن است در خلوت خودش زمزمههايي آسماني داشت که عاشقي ميتواند عشق خالص فرازميني داشته باشد. گاه در کارهايش چنين خلوتهايي را ميبينيم اما در کل، او عشقي زميني و پاک داشت. يک بار در جايي صحبت شد و من در مورد منزوي مسالهيي را مطرح کردم. آن زمان خيلي معذور بودم از اينکه چنين مسالهيي منتشر شود اما الان ميبينم چه اشکالي دارد که همه بدانند. حسين منزوي که نسل امروز در اين سالهاي آخر ديده با آن منزوي که ما با او آشنا شديم از نظر رفتاري دو فرد متفاوت بود. آن منزوي که سيگار نميکشيد و لب به هيچ ناهنجاري نميزد در اين سالهاي آخر به وضعيت بدي دچار شده بود و همهاش به خاطر عزيزي بود که آمد و شعرهاي منزوي را رنگ آبي زد و از او جدا شد. وضع مالي آن عزيز خيلي خوب بود و منزوي نميتوانست او را خوشبخت کند. نگاه حسين منزوي به اين عشق خيلي پاک بود، نگاه زيستن نداشت. خانواده آن عزيز به سراغ منزوي آمدند و با او صحبت کردند که دخترشان بورسيه است و بايد برود؛ خودت طوري تشويق کن که برود. تو هم نميتواني او را خوشبخت کني. نميدانم نام اين کار منزوي را چه ميشود گذاشت؛ شهامت، ازخودگذشتگي يا ايثار؟ اما او از راهي غيرمنطقي کارش را انجام داد. ميتوانست با کلام او را راضي کند اما دست به تظاهر زد. منزوي جلوي او تظاهر به مصرف چيزهايي ميکرد که منفور بود. روزي که جايزه فروغ فرخزاد را به او ميدادند ديدم همان دختر همراه دو نفر آمده و پشت آنها طوري پنهان شده که چشم منزوي به او نيفتد. اما او شاهد بالا رفتن منزوي بود. همان شب به سفر ميرود. وقتي منزوي از اين سفر مطلع ميشود تمام آن تظاهرها را، تمام آن نمايشها را بازي ميکند و به صورت عمل درميآورد. منزوي در اين مقوله يک پاکباخته است. فرقي نميکند؛ تغزل منزوي چه زميني چه فرازميني تغزلي مقدس است. قلب پاک و رئوف منزوي سرشار از مهرباني و عشق بود.
-در اواخر عمر، وضع جسماني و مالي منزوي خيلي بد شده بود. دوستان منزوي چه کاري براي او کردند؟
من حريفش نميشدم. مدافع اين کارها بود. نميشد او را برگرداند. بارها او را در بيمارستان خوابانديم، وظيفهمان بود، اما واقعاً حريفش نبوديم. اگر کسي ميآمد، آنچنان مساله را برايش توجيه ميکرد که طرف قانع ميشد که راهي که ميرود غلط است بايد به سلک او درآيد. دلم ميسوخت و کاري از دستم برنميآمد. و اين اواخر هم فاصله گرفتن از تهران و رفتن به بندرعباس مرا از او خيلي دور کرد.
-نميخواهم زياد مزاحمتان بشوم چون ميدانم يادآوري آن خاطرات برايتان خيلي دردناک است اما يک سوال برايم مانده و آن اينکه قيصر امينپور در کتاب شعر و کودکي شعر را به نحوي رجوع به کودکي دانسته است. ميخواهم بدانم آيا حسين منزوي هم در لحظات شعري چنين کودکي بود يا احوال ديگري داشت؟
هنگام سرايش، شاعر همان کودکي است که دکتر امينپور گفته است. اولاً اگر اين کودکي نباشد شعر اتفاق نميافتد. منزوي هم از چنين فضايي بهره ميبرد. او هميشه کودک بود؛ چه در دوران نوجواني که ما همديگر را پيدا کرديم و چه اين اواخر که او زنده بود. جالب است خاطرهيي برايتان بگويم. در اين اواخر من به دليل ناراحتي جسمي در بيمارستان بستري بودم و اين مساله به گوش منزوي رسيده بود که مريضي من خطرناک است و نشسته بود براي مرگ من شعري گفته بود. خلاصه من حريف مريضي شدم و رها شدم و به خانه آمدم. منزوي با همان صداقت کودکانه سراغ من آمد و جلوي خانوادهام گفت: «من وظيفهام را انجام دادم، تو خودت نمردي». اگر روحيه کودکي نباشد هيچ انساني چنين حرفي را نميزند. البته همان سالهاي پيش شعري براي او سروده بودم که به نوعي به کودکي او اشاره کردم.
-منزوي مرگ را چطور ميديد؟
منزوي واقعاً از دريچههاي گوناگوني به مرگ نگاه کرده است. من فکر ميکنم او ميدانست مرگ براي او تولدي دوباره خواهد بود؛ مخصوصاً براي شعرش و من اين را در همين روزهاي خاکسپارياش ديدم. منزوي دلي بيتاب داشت؛ شايد لحظهيي مثل يک رعد ميغريد و به عزيزان حمله هم ميکرد که از جمله خود من بارها مورد اين حمله بودم ولي باور کنيد درست وقتي اين بارش تمام ميشد مثل يک آسمان صاف و زلال دوستداشتني بود.
***
به نام خدا
جناب آقاي احمد غلامي؛ سردبير محترم ضميمه روزنامه اعتماد
با سلام
در روز چهارشنبه 30ديماه سال جاري مصاحبهاي از آقاي محمدعلي بهمني در آن روزنامه چاپ شده بود که حدود 2400 کلمه از آن به پاسخ سوالاتي درباره حسين منزوي گذشته بود و متأسفانه اين پاسخها حاوي نبايدهايي در مورد برادر بزرگوار اين کمترين بود؛ پس خواهشمندم به نام خداي عادل و بيدار، به رسم آزادگي و جوانمردي، به حکم قانون مطبوعات و براي تنوير افکار عمومي، جوابيه پيوست را که به تناسب، در حدود 2400 کلمه تنظيم شده، بيکموکاست و در اسرع وقت پيش روي خوانندگانتان بگذاريد.
با آرزوي سلامتي و ادامه زندگي براي شما و روزنامه محترمتان و گلايه از افزايش قيمت آن (که ميدانم ناچار بودهايد).
با احترام – بهروز منزوي
11/11/88 - زنجان
«گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستي و رندي نرود از پيشم»(خواجه)
آقاي محمدعلي بهمني!
شعر حسين منزوي نهتنها تعلق به من ندارد که حتي ديگر مال خود او هم نيست. شعر حسين – خونين و آغشته به رنج، بهارين و سرشته به عشق يا شيرين و نوشته به شور- پارههاي جان شيفته اوست؛ پيشکش تاريخ و نثار زبان فارسي. و اين حقير با آنکه از جانبِ جنابِ بلندِ برادرم در ممات او افتخار صاحباختياري آثار هنرياش را دارم و در حيات او نيز جزو معتمدين ادبي او بودم در مورد شعرش ادعايي ندارم؛ چنان که در اين چندساله پس از درگذشت او نظرات و نقدهاي اهل هنر را فقط ديده و شنيدهام و - حتي اگر موافق بسياريشان نبودهام - به خود اجازه ورود به بحثهاي تخصصي و فني و بهاصطلاح آکادميک شعرش را ندادهام چراکه اولا خود را در هيأت يک دوستدار و خواننده شعر در اين حدها نميدانم؛ دو ديگر آنکه نميخواهم به «مطرحکردن خود» زير سايه نام نامي حسين منزوي متهم شوم.
اما آقاي محمدعلي بهمني!
متأسفانه پس از کوچ ارديبهشتي حسين در سال83 او که در حيات، آيينه مهرآييناش مکدر شده و گرد ستمها بر دلش نشسته بود - که بگذريم - پس از مرگ هم از ستمکاريها در امان نماند و شد ابزارِ «ابراز وجودها»، «من هم بودم»ها و «من هم هستم»هاي «کوچک»ها و «متوسط رو به پايين»هاي ساحت قدسي شعر و حضرت رفيع رفاقت!
از همين دوردستها بر دستهاي آن معدود دوستان صادق برادرم و دوستداران راستين شعرش بوسه ميدهم که الحق حق رفاقت و شعر او را در زندگي و مردگياش ادا کرده و ميکنند (به قول نيماي بزرگ: ياد بعضي نفرات زندهام ميدارد) اما بعضيها که تا ديروز تظاهر به نشناختن حسين ميکردند به يکباره شدند رفيقفابريک او. برخيها که جانشان برخي مقام ملکالشعرايي در عرصه حقير «ادبيات رسمي» بود و به خاطر خطراتي که بردن نام حسين داشت او را نديده ميگرفتند به ناگهان شدند تحسينکننده شعرش! بعضيها شدند «شاگرد خصوصي» «استاد حسين منزوي» و بعضيها هم شدند همراه و همگام او در جادههاي جادويي شعر! پيش خودمان بماند؛ حتي يک بار فردي وقيح ادعاي شراکت در سرودن غزلي معروف از حسين را هم کرد!
دوستان - بلانسبت دشمنان(!) - اگر نامهاي، يادداشتي، چيزي از حسين خطاب به خود داشتند آن را اينجا و آنجا منتشر کردند به عنوان سند منقولهدار دوستي با او يا گواهي پرداخت کمکهاي مالي به او! بعضي حضرات هم اينجا و آنجا به نقل حکايات و رواياتي از حسين پرداختند که در صورت وقوع و صدور نيز اخلاقا (اخلاقا؟ به قول حسين منزوي «عجب!») نميبايست نقل ميکردند. در مقابل اين لاطائلات سکوت را برگزيدم چراکه گويندگان و نويسندگانش را نهتنها در حد حسين منزوي که حتي در حد بهروز منزوي بيبضاعت هم نميديدم اما همانطور که چندي پيش در يک تماس تلفني به شما گفتم، انگار اين سکوت و فروتني من، «ناداني»، «در باغ نبودن» و احيانا «رضايت» تلقي ميشود و هر دم از شاخههاي خشک و بيبرِ باغهاي مسموم هرزهدرايي و ژاژخايي، تيري تازه ساخته ميشود تا به سوي عزت حسين نشانه رود و دسته تبري نو تراشيده ميشود تا بر شرافت خانواده او فرود آيد!
آقاي محمدعلي بهمني!
لابد در ذکر «حسينِ منصور حلاج» خواندهايد که آن شهيد بر سر چوبپاره سرخش، از طعن و شکنجه و شماتت اغيار و سنگ و کلوخ نادانان دم برنياورد اما از گلي که دست دوست به سوي او پرتاب کرد چه نالهاي برکشيد! من هم بلاتشبيه - از خواندن مصاحبه جديدتان با روزنامه اعتماد – نالهام برآمد و اينک آن ناله و اينک آن «بثّ الشّکوي».
آقاي محمدعلي بهمني!
چندي پيش يکي از داوران يک جشنواره رسمي با من تماس گرفت و خبر داد که جايزه نفر اول شعر کلاسيک به حسين تعلق گرفته است. ضمن تشکر و عذرخواهي از اينکه نميتوانم در مراسم شرکت کنم (البته جايزه به دستمان رسيد) سوالي از ايشان کردم که اينک خطاب به شما تکرارش ميکنم؛ «آيا حسين منزوي پس از مرگش آثار تازهاي خلق کرده و به دست شما رسانده تا داورياش کنيد و اين آثار تازه مستحق دريافت جايزه شده است؟»
چرا اين تقديرها و تحسينها در حيات حسين از او نميشد؟ چرا هيچکس تا وقتي حسين منزوي زنده بود و در اين خاکدان نفس ميکشيد در موردش صحبت نميکرد؟
آقاي محمدعلي بهمني!
آيا به نظر شما هم «بهترين شاعر، يک شاعر مرده است؟» چراکه ديگر هيچ خطري ندارد؟ شما چرا اين تمثيل تکراري پل و ابتهاج و گذر از پل و سماع و منزوي را قبلا هيچجا نمينوشتيد؟ خانم همسايه عامي ما در محله هفتپيچ زنجان – که درود بر صداقت و شرفش – پس از اينکه بخش خبري تلويزيون، خبر درگذشت حسين را اعلام کرد تازه به فکر افتاد که «حسين منزوي آدم مهمي بوده است لابد!» اما آيا شما هم تازه پي بردهايد که حسين منزوي شاعر بزرگي بوده است؟ شما هم تازه خبردار شدهايد که حسين منزوي از پل سايه گذشته است و سماعي هم کرده است؟ (گرچه به زعم من اين پلي که شما ميفرماييد قبلا توسط شهريار شيداي ما ساخته شده بود و «سايه» گرامي، آن را نقش و نگار زده و به زيبايي نماي آن پرداخته است و تازه اين پل از سعدي و حافظ کشيده شده است تا عصر نيما. و پلي که مستقلا حسين منزوي آن را ساخته است پلي است از رودکي تا عصر نيما - که بگذريم.
اما آقاي محمدعلي بهمني!
اگر شما هم حسين منزوي را پس از مرگ کشف کردهايد بدا به حال شما! و اگر قبل از مرگ، او را شناخته بوديد و دم نميزديد باز هم بدا به حال شما! چرا اين تعبيرات زيبا را نمينوشتيد؟ نگوييد «ميگفتم» که خواهم گفت: پس شما هم به «کتبيات» اعتقادي نداريد و اهل «شفاهيات» هستيد که جايي ثبت نميشود و هروقت هم لازم شد ميشود زيرش زد!
آقاي محمدعلي بهمني!
من همانطور که گفتم سعي ميکنم درباره نظرات شما در خصوص شعر حسين اظهار نظري نکنم؛ حتي در مورد مبحث عجيب تاثيرپذيرفتن منزوي از مهرداد اوستا که بيشتر به شوخي ميماند تا به جد! ضمن اداي احترام به استاد اوستا، مگر تلميح را ايشان در شعر باب کرده است؟ «شمس قيس رازي» و «رشيد وطواط» آنقدر از شعراي متقدم، مثال براي تلميح آوردهاند که ميشود دفتري از آن فراهم کرد و در شعر معاصر هم پيش از ديگران، اساطير و دساتير و تاريخ و فسانه مثل موم در دستهاي شاملوي کبير حالت گرفته است. در مورد اوستا بيربط نيست اگر اين خاطره را نقل کنم. در سال63 حسين مرا با خود به جلسه شعري برد که ايشان هم آنجا بودند و البته بيخبر از حضور حسين. آقاي اوستا وقتي براي شعرخواني پشت ميکروفن قرار گرفت نگاهش به منزوي که افتاد، ضمن سلام و ستايش از او گفت که «در جايي که حسين منزوي حضور داشته باشد به خود اجازه شعرخواندن نميدهم» و حتي پس از اصرار حسين هم شعري نخواند؛ کمااينکه آقاي مشفق هم آنجا بودند و خيلي هم شعر خواندند!
اما آقاي محمدعلي بهمني!
زندگي شخصي و خصوصي حسين منزوي چه ربطي به شما و من و ديگران دارد؟ اولا که حسين جزو معدود شاعران معاصر است که در شعرش نفس ميکشد و زندگي ميکند و شعر او آيينه زندگي اوست. او آدم ظاهرالصلاحي نيست و نيک و بد زندگياش در شعرش جاري است. او شاعر صادقيست و در يک کلام، شعرش عين زندگي او و زندگياش عين شعر اوست. او ابايي ندارد که خوانندگان شعرش بدانند که او چگونه زندگي ميکرده است. اما ضمن يادآوري اين بيت خواجه که «به هيچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم/ که زير خرقه نه زنار داشت پنهاني!» از شما ميپرسم: آيا اگر حسين منزوي خود را با جسارت تمام در شعرهايش چنان که هست مينماياند شما هم بايد به افشاي مسائل کاملا خصوصي او بپردازيد؟ شما دوست حسين نبودهايد چون علاوه بر اينکه هيچ چيز از ماجراي زندگي او نميدانيد، يک اصل اوليه و ساده دوستي و رفاقت را که بچههاي ابجدخوان هم در روابط دوستانه خود رعايت ميکنند ياد نگرفتهايد؛ «رازپوشيدن»!
گرچه رازهايي هم که به قول خودتان الان ميبينيد «چه اشکالي دارد که همه بدانند»، جملگي مغلوط و ساختگي و آميزهاي از داستانهاي مختلف است. پدرم - معلم و شاعر فاضل و آزاده محمد منزوي - در چنين مواردي ميفرمود: يکي گفت «خسن» و «خسين» هرسه دختران «مغاويه»اند. آن ديگري درآمد که خسن نيست و حسن است، خسين نيست و حسين است، هرسه نيست و هردو است، دختران نيست و پسران است و مغاويه نيست و معاويه است و تازه معاويه هم نيست و عليست! به قول برادرم عمران صلاحي «حالا حکايت ماست»! اولا آن که به شعر حسين رنگ آبي زد - اگر منظورتان «طلوع آبي آن چشم روشن» در جان حسين است - آن دختر نبود چون بنده زيارتش کرده بودم و از «آبي» اثري نديده بودم! دوم آن «خانم» بورسيه نبود بلکه بنا بود همسر کسي شود که قصد کوچ به ديار فرنگستان را داشت. سوم خانواده آن «عزيز» هيچگاه به سراغ حسين نيامدند به اين دليل ساده که اصلا از ماجرا خبر نداشتند. چهارم وضع مالي حسين در آن مقطع آنقدر خوب بود که نهتنها «يک» دختر بلکه همزمان «چهار» دختر را هم ميتوانست خوشبخت کند. پنجم، گرفتاري حسين اصلا در آن برهه خاص حادث نشد... . ديديد شما نهتنها در مورد «دوستتان»(!) همهچيز را نميدانيد بلکه اصولا هيچچيز نميدانيد؟ راستش داستان شما شبيه فيلمفارسيهاي خودمان شده. حسين مگر فردين بود؟ (قصدم اسائه ادب به ساحت هنرمند صاحبسبک و تلاشگر تاريخ سينماي ايران، محمدعلي فردين بزرگوار نيست و منظورم تنها «نوع» خاصي از فيلم ايراني است که ايشان سمبل و نماينده آن هستند). البته جاي ايرج پزشکزاد هم خالي که از اين داستان شما سناريويي «آسمونريسموني» به هم ببافد. در ضمن آن «دستش از گل، چشمش از خورشيد سنگين» نهتنها بعد از جايزه فروغ به سفر نرفت بلکه لااقل تا سال57 هم در ايران بود.
يادش به خير؛ مرا که کودکي نهساله بودم به آن مراسم که در کاخ جوانان راهآهن برگزار شد راه نميدادند چراکه هنوز بچه بودم و سر همين مسأله داداش کم مانده بود قهر کند که فريدون فرخزاد آمد و به دربان گفت: تو داري کسي را به قهر واميداري که اين مراسم به خاطرش برگزار شده است. بعد دست مرا گرفت و برد داخل، و من مدتها پز «دستدادن با فريدون فرخزاد» را به همسالانم ميدادم.
و اما آقاي محمدعلي بهمني!
شما کي حسين را در بيمارستان خوابانديد که بنده خبردار نشدم؟ اصلا حسين قبل از ازدواج فقط يک بار در بيمارستان بستري شد که آن هم به خاطر شکستن مچ دست چپ و پارهشدن پرده گوش چپش بود (در اين مورد هادي خرسندي طنزي در مجله فردوسي نوشت که حسين هميشه از آن مطلب به عنوان زيباترين شوخياي که با او شده است ياد ميکرد). بعد از ازدواج هم که ديگر رابطهاي با شما نداشت. ماجراي خواباندن در بيمارستان هم بعد از ازدواج و به همت پدر «مردانه مرد»مان و داماد دريادلمان - نورالدين رحمانيان - که حقوقي ادانشدني بر گردن حسين و همه ما دارد انجام گرفت و - تاکيد ميکنم - به هزينه پدر و نه هيچکس ديگر.
آقاي محمدعلي بهمني!
من شما را در هيچيک از مقاطع دشوار و حساس زندگي حسين در کنارش نديدهام! شما آن هنگامي که به قول شهريار «دل پارهي خونِ» دوستتان نياز به مرهم داشت کجا بوديد؟ شما کجا بوديد وقتي حسين يک جراحي فوقالعاده خطرناک را در همان تهران پشت سر گذاشت؟ بنده که از پذيرش تا ترخيص در تمام دقايق در خدمتش بودم شما را نديدم! شما کجا بوديد وقتي حسين يک هفته در بيمارستان زنجان بستري بود؟ بنده که شبها هم روي روزنامه کنار تخت او ميخوابيدم شما را نديدم. نگوييد نميدانستم که نه من بلکه آن جوان تمبکنواز که از شيراز براي عيادت حسين به زنجان آمده بود - و متاسفانه اسمش را فراموش کردهام - خواهد گفت:«...»! شما کجا بوديد وقتي در بيمارستان قلب تهران خانواده منزوي پشت در اطاق عمل مثل مرغ سرکنده بالا و پايين ميپريدند؟
من نميگويم شما «بايد» آنجاها ميبوديد اما ميپرسم اصلا چرا هيچکس آنجا نبود؟ و اصلا چرا هيچکس هيچوقت آنجايي که بايد باشد نيست؟ آقاي محمدعلي بهمني جهت اطلاع عرض ميکنم که حسين در تمام سالهايي که شما او را نميديديد يا کم ميديديد با اينکه به قول شما «وضع مالي مطلوبي نداشت» با عزت و احترام و سربلندي و البته با قناعت و درويشي در کنار خانوادهاش زيست و طرفه اينکه در همان زمانها دوستان «شاعر»(!) و ترانهسرايان «سيصدهزارتوماني»(!) - به پول آنوقتها - کت و شلوار يک ميليون توماني - ايضا به پول آنوقتها- ميپوشيدند و در مراسم مدحخواني و برنامههاي تلويزيوني، يکديگر را «استاد»(!) خطاب ميکردند و لابد خودشان هم باورشان ميشد که «استاد» هستند! آري، او با «رضا» و «تسليم» که برخاسته از معرفت بود با کموبيش روزگار ساخت و راضي نشد عِرض و شرف شاعرانهاش را در معرض سودا و بيع و شري بگذارد. او به «تقويم»ها دل خوش نکرده بود و لاجرم با طنين مطنطن شعرش بخشي از تاريخ شد... .
آقاي محمدعلي بهمني! که «اگر کسي ميآمد آنچنان مسأله را برايش توجيه ميکرد که طرف قانع ميشد که راهي که ميرود غلط است و بايد به سلک او درآيد؟»؛ پس اينطور؟ يعني حسين مبلغ عارضهاش بود؟ «گر مسلماني از اين است که» شما داريد «واي اگر از پس امروز بود فردايي». او که در ميان دوستان و فاميل و آشنا، تا بويي از کجروي ميشنيد فوري دست به کار ميشد و ضمن صحبت با طرف، بيمحابا تجربه تلخ خود را به رخاش ميکشيد تا راه را از چاه بنماياند «طرف را قانع ميکرد که بايد به سلک او درآيد». باشد آقاي محمدعلي بهمني، باشد!
به جلال خداوند قسم که همين الان خانوادههايي در زنجان هستند که دوام و بقايشان را مرهون و مديون حسين منزوياند. آنوقت شما...؟
آقاي محمدعلي بهمني!
احترام شما واجب است و ميترسم اگر ادامه دهم ناچار از شکستن آن شوم؛ پس، از شما و شماها خواهش ميکنم ديگر دست از سر حسين برداريد و مثل دوران قبل از مرگش او «را نديده بگيريد و بگذريد از» او!
و خانواده ما را آزار ندهيد؛ مخصوصا دختر نازنينش که دلشکسته از اظهارات شما و پسر تازهجوان من که خشمگين و دلچرکين از شماست؛ و خواهرزادگان اهل فرهنگش نيز، هم.
کلام آخر اينکه توصيه ميکنم دفعه بعد براي افشاگري و رازگشايي در مورد زندگي شخصي افراد به سراغ آن شاعر معلومالحال و لاابالي شيرازي يعني شمسالدين محمد معروف به حافظ برويد که براي تامين «شراب» يوميه خود «خرقه»اش را در پيالهفروشيها گرو ميگذاشت و از فرط بيخودي آنقدر دستش ميلرزيد که پياله چپه ميشد روي «دفتر شعر بيمعنا»يش و آن را غرق مي - آن هم از نوع نابش - ميکرد. بدتر از همه سر پيري چشمش دنبال بچههاي چهاردهساله مردم بود و شاهد و... باقي قضايا!
